تبليغاتX
علمدار

علمدار

به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه بر نگذرد

                                                  
                                                    با نام اهور مزدای راستینان

با درود:

لطفاً تاخیر در بروز شدن علمدار را حمل بر بی تفاوتی به اوضاع حال حاضر ایران ندانید چون آنان که بر دریای مواج، کشتی عشق می رانند دلی دریایی دارند و دریا دلان را از احوال طوفانی شان بهتر می توان شناخت.

اين داستان كوتاه در وزارت ارشاد اجازه چاپ نگرفت تا اينكه نويسنده ملزم شد هركجا واژه ي سبز به كار رفته به رنگ زرد تغيير دهد. من نمیدانم نویسنده این داستانواره چه کسی است . اگر دوستان نویسنده اش را می شناسند لطفا اطلاع بدهند تا حق به حق دار برسد . *********



شاگرد راننده اتوبوس مرتب
داد ميزد : زردوار ، زردوار ... بدو
حركت كرديم ... زردوار جا نمونی ...



زردعلي نفس زنان خودش را به
اتوبوس رساند ، نوجواني زرده رو كه
هنوز پشت لبش زرد نشده بود ، يك
كيسه گوجه زرد را به زور با خود حمل
ميكرد ، بعد از اينكه كيسه ي گوجه
زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت
نفسي تازه کرد و سوار شد

حق داشت نفس نفس بزند ، طفلكي
از زرده ميدان تا ترمينال با آن
بار سنگين گوجه زرد پياده آمده بود

زردعلي چند ماهي ميشد كه از
زردوار آمده بود تهران براي كار ،
او در يك مغازه ي زردي فروشي شاگرد
شده بود ، تمام روز با ميوه جات و
زرديجات سر و كار داشت و گاهي به
سفارش مشتري زردي هم پاك ميكرد ،
آخر وقتها هم فلفل زردهاي درشت را
به سفارش كبابي محل جدا ميكرد.
حالا در موسم زرد بهار با اشتياق
فراوان قصد برگشت به روستاي
سرزردشان را داشت. دلش براي خوردن
زردي پلو كنار خانواده پر ميزد
فكر ميكرد امسال حتما خواهرش
دوباره براي باز شدن بختش تمام وقت
زرده گره زده است ، در اين بهار

کاملا زرد با آن زرده زاران بكر و دست
نخورده ، دويدن روي تپه هاي سرزرد
غلتيدن روي زرده ها ديوانه اش
كرده بود


هنوز شاگرد راننده فرياد
ميكرد : زردوار بدو كه حركت كرديم
زردوار بدو........

راننده اتوبوس داشت براي
همكارش تعريف ميكرد كه چطور مامور
راهنمايي رانندگي بر سر عبور از
چراغ زرد كه زرد نبود بلكه زرد بود
او را متوقف و طلب رشوه كرده
بود

زردعلي بيقرار حركت كردن
اتوبوس بود ، از سر بي حوصلگي
تزئينات جلوي اتوبوس را از نظر
ميگذرانيد ، خرمهره هاي آويزان از
آينه - دسته گلها و زرده هاي روي
داشبورد پرچم زرد و سفيد و قرمز
ايران - شعري كه قاب شده به ستون
وسط چسبيده بود (من چه زردم امروز)


كنار زردعلي سيدي با شال و
كلاه زرد نشسته بود ، بيتابي او را
كه ديد با لهجه ي زردواري گفت : چيه
فرزندم؟ دلت شاد و سرت زرد باد ،
چرا اينقدر نگراني؟ زردعلي با
ناراحتي جواب داد : اينجوري كه
معلومه نصف شب ميرسيم زردوار ، سيد
كلاه زردش را روي سر جابجا كرد و
ادامه داد : بالاخره ميرسيم حالا
يك كم دير بشه چه اشكالي داره ؟ بعد
يك مشت چاغاله ي زرد ريخت تو مشت
زردعلي و گفت : برگ زرديست تحفه ي
درويش .

تقريبا همه به تاخير در حركت
اتوبوس اعتراض داشتند جز دختري كه
در صندلي سمت چپ زردعلي نشسته بود
با چشماني زرد كه سرگرم خواندن
روزنامه ي كلمه زرد بود . در همين
بين بود كه ناگهان يكي از نيروهاي
ضد شورش جلو اتوبوس زرد شد و با
تحكم گفت : اين اتوبوس توقيفه ،
راننده با دستپاچگي پاسخ داد : چرا ؟
ما كه خلافي ... ، ولي قبل از آنكه
جمله ي راننده تمام شود با باتوم
محكم كوبيد روي شيشه و نعره زد:
مرتيكه حالا ديگه اتوبوس زرد تو
جاده راه ميندازي؟

مسافرها از ترس يكي يكي
پياده ميشدند ،راننده قصد اعتراض
بيشتر به مامور را داشت كه پيرمردي
او را نصيحت كرد : زبان سرخ سر زرد
ميدهد بر باد ... زردعلي هاج و واج
مانده بود

دختر چشم زرد آرام زمزمه
ميكرد : دستهايم را در باغچه
ميكارم ... زرد خواهد شد
...ميدانم ... ميدانم........

از وبلاگhttp://gilehmards.blogspot.com

ما سبز بودیم سبز هستیم و سبز خواهیم ماند حتی اگر زرد رویمان کنند

علمدار

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/12ساعت 14:21  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

 

به شیر شتر خوردن و سوسمار           عرب را به جایی کشاندست کار

که گردن زند تخمه داریوش                  تفو بر تو ای چرخ گردان تفو

این تصاویر مربوط به یکی از بی آب و علف ترین صحراهای عربستان سعودی (صحرای سدیر) است

    

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
علمدار
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 23:6  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

 

                                                       بنام ایزد یگانه

                                               پروین اعتصامی

پروین اعتصامی        

 روز شکار پیرزنی با قباد گفت                            کز آتش فساد تو جز دود آه نیست
روزی بیا به کلبه ما از ره شکار                     تحقیق حال گوشه نشینان گناه نیست
هنگام چاشت سفره بی نان ما ببین             تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست
دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد                دیگر به کشور تو امان و پناه نیست
از تشنگی کدوبنم امسال خشک شد                 آب قنات بردی و آبی به چاه نیست
سنگینی خراج به ما عرصه تنگ کرد             گندم تراست حاصل ما غیر کاه نیست
در دامن تو دیده جز آلودگی ندید                     بر عیبهای روشن خویشت نگاه نیست
حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است                کار تباه کردی و گفتی تباه نیست
صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت               جز سفله و بخیل درین بارگاه نیست
ویرانه شد ز ظلم تو هر مسکن و دهی           یغماگر است چون تو کسی پادشاه نیست
مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز                 از بهر مرده حاجت تخت و کلاه نیست
یک دوست از برای تو نگذاشت دشمنی               یک مرد رزمجوی ترا در سپاه نیست
جمعی سیاه روز و سیه کاری تو اند                باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست
مزدور خفته را ندهد مزد هیچکس                    میدان همت است جهان خوابگاه نیست
تقویم عمر ماست جهان هر چه میکنیم               بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست
سختی کشی ز دهر چون سختی دهی به خلق          در کیفر فلک غلط و اشتباه نیست

در کیفر فلک غلط و اشتباه نیست!!!

قابل توجه آنکس که می پندارد انتقامی در کار فلک نخواهد بود.
که اینچنین نیست و تاریخ تکرار می شود آنزمان که عکسهای محمد رضا شاه پهلوی را پاره کردند و امروز ....!!!

در کار فلک غلط و اشتباه نیست!!!

به تو هم میگن مرد که دختران ایران را کتک میزنی؟

به تو هم میگن مرد که دست روی زن بلند میکنی؟

تو خجالت نمیکشی که دستور ضرب و شتم فرزندان کوروش و داریوش را میدهی؟

تو خجالت نمیکشی که به نام اسلام مردم را فریب میدهی؟

تو با چه جراتی علمداران این آب و خاک را به اسارت میبری و به زندان می افکنی؟

گیرم که خلق را به طریقی فریفتی     از دست انتقام طبیعت چه میکنی؟

علمدار

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 18:9  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

                                                 

                                                   بنام ایزد یگانه 

                                                                  کورش کبیر

                                                دعای داریوش

علمداری کنید تا دیگران نیز علمدار شوند و پرچم این بزرگ علمداران تاریخ را که نجات بشریت از دست جاهلان و دروغگویان و متحجران تاریخ است برای همیشه بر فراز ایران افراشته شود.

کوروش را و داریوش را به فرزندانتان معرفی نمایید و نگذارید تا متن های کتب رایج خرد و اندیشه فرزندانتان را به بیراه برد.

عزم و اراده و اعتقاد کوروش و داریوش را بر پادشاهی ملت جهان به فرزندانتان بیاموزید و سخنان این دو بزرگ مرد را در قابی به دیوار خانه بزنید تا دیگران بدانند که بزرگ پادشاهان چه منشور جهانی برای حقوق بشیریت داشته اند.

خرافات و گزافه گویی و انسان پرستی و شفیع پروری را از ذهن خود و فرزندانتان دور کنید و با عقل و خرد و اندیشه به وجود انسان بر کره خاکی بنگرید.

به همه ی ادیان الهی و به همه مظاهر طبیعی و  به اعتقادات همه انسانها احترام بگذارید و خودکامگی و خود محوری و را منفور بشمارید و به خرد جمعی روی اورید که نجات انسان در تبادل اندیشه هاست.

علمدار

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 13:51  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

                                              

بیلبوردهای تبریک به معاون اول رئیس دولت دهم در فواصل بین برخی از شهرها قابل رویت است.

سایت الف به نقل از یکی از خوانندگان اش نوشت: این تصاویر از همدان تا بسیاری از شهرهای غرب کشور و یا در فواصل بین برخی از این شهرها به تعداد زیاد قابل رویت است. سوال این است که کدام ارگان یا شخص به اسم "مردم" اقدام به نصب بیلبورد در شهرهای کشور کرده و در روزنامه‌های کشور آگهی تبریک منتشر می‌کند.


                                                



 البته مدرک تحصیلی ایشان هم مبارک است .

مبالغی که از پول بیت المال خرج این دروغگویی ها میشود مبارک است.

کلاهی که بر سر مردم ایران گذاشتند مبارک است.

تبریک گفتن آقای دکتر احمدی نزاد به حامد کرزای رئیس جمهور افغانستان مبارک است.

علمدار

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 12:41  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

 بنام ایزد یگانه

                     میرزاده عشقی                  

 ای دوست ببین بی سرو سامانی ایران                      بدبختی ایران و پریشانی ایران
از قبر برون آی و ببین ذلت ما را                                   این ذلت ایرانی و ویرانی ایران
آوخ که لحد جای تو شد تا به قیامت                         رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران
از وضع کنونی وز بدبختی ملت                              زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران
گردیده جهان تیره و گشتست دلم تنگ              گویی که شدم حبسی و زندانی ایران
بگرفته دلم سخت ز اوضاع کنونی                            بیچارگی و محنت و حیرانی ایران
عشقی بود ار نوحه گر امروز عجب نیست               خون میچکد از دیده ء ایرانی ایران

 12 تیرماه برابر بود با ترور "محمدرضا میرزاده‌‏ی عشقی" ، شاعر میهن پرست ایرانی كه توسط مزدوران حكومتی دوران رضاشاه به شهادت رسید.

سید محمدرضا كردستانی معروف به میرزاده عشقی، فرزند ابوالقاسم كردستانی بود كه در شهر همدان به دنیا آمد.

او تحصیلات دوران ابتدایی خود را در تهران گذراند و در سن هفده سالگی پیش از اتمام درسش، مدرسه را ترك و به امور اجتماعی پرداخت. عشقی در زمان كوتاه تحصیلات خود، زبان انگلیسی را به خوبی یاد گرفت و به كار ترجمه روی آورد؛ وی درسال 1332 هجری قمری درشهر همدان اقدام به انتشار روزنامه‌‏ای به نام "نامه‌‏ی‌‏عشقی" كرد.

او استعداد خاصی در سرودن اشعار سیاسی داشت؛ به گونه‌‏ای كه واژگان و عبارات او سرشار از احساسات وطن پرستی، آزادی‌‏خواهی و اصلاح طلبی است. عشقی در دوران جنگ نخست جهانی همراه تعدادی از مردان سیاسی به كشور عثمانی (تركیه) رفت. در شهر " استانبول" به تحصیل علم پرداخت. وی پس از بازگشت به ایران، در تهران به مبارزات سیاسی پرداخت. عشقی برای مبارزات سیاسی خود قلم و شعر را گزینش كرد و تا آخرین روزهای زندگی‌اش نیز با این سلاح به مبارزه خود ادامه داد.

حملات شدید عشقی به وسیله شعر و مقالات متعدد به دولت وثوق الدوله و قرارداد ننگین " ایران و انگلیس،1919 " باعث شد كه او را دستگیر و راهی زندان كنند. وی پس از كودتای سال 1339 هجری قمری ( اسفند 1299شمسی) و در زمان نخست وزیری "سید ضیاء الدین" از زندان آزاد شد؛ عشقی در سال 1342 هجری قمری روزنامه كاریكاتور " قرن بیستم" را كه در سال‌‏های قبل تعطیل شده بود، مجددا" منتشر كرد و هم چنان بی‌‏باك و شجاع به مبارزه پرداخت .

عشقی روزنامه " قرن بیستم " را نخست در سال 1339 هجری قمری منتشر كرد؛ نخستین شماره‌‏ی این روزنامه در شعبان این سال و شماره‌‏ی چهارم، در روز 28 رمضان انتشار یافت و سپس 18 ماه بسته شد؛ پس از آن شماره‌ اول دوره‌‏ی دوم در28 جمادی الاول1341 هجری قمری منتشر شد و در این دوره بیش از هجده شماره بیرون نیامد. تنها شماره دوره سوم نیز در 24 ذیقعده ی1342 هـ.ق انتشار یافت.

در این شماره، شاعر جوان اگر چه خود طرفدار جمهوری بود، اما با حمله‌ای شاعرانه به جمهوری و جمهوری‌‏خواهان، جمهوری آنان را ساخته اجنبی دانست. پس از این انتقاد تند روزنامه وی توقیف و نسخه‌های آن توسط شهربانی جمع‌آوری شد. پس از این حادثه، عشقی در روز آخر ذیقعده 1342هجری قمری مصادف با (12 تیرماه 1303 شمسی) در خانه خویش به دست افراد ناشناس هدف گلوله قرار گرفت و نزدیك ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان باخت.

                                                        

عشقی جوان مرد و هنگام مرگ بیش از 31 سال نداشت. جسد او را مردم با احترام زیاد تشییع و در " ابن بابویه" به خاك سپردند و بر سنگ مزارش نوشتند:

درمسلخ عشق جز نكو را نكشند

لاغر صفتان زشت خو را نكشند

گر عاشق صادقی ز كشتن مگریز

مردار بود هر آن كه او را نكشند                                     

"یحیی آرین پور" در كتاب " از صبا تا نیما " در مورد خصوصیات او این گونه می نویسد: «عشقی شاعری جوان و بدون زن و فرزند بود كه تمام زندگی خویش را صرف مبازات سیاسی با دشمنان ایران كرد. او جوانی میهن پرست، خون گرم و پرشور و پیوسته بی قرار و آرام بود و هرچه بیشتر تازیانه رنج‌‏ها و بدبختی‌‏های روزگار برسرش می بارید و هر چه بیشتر باسیاست‌‏های متضاد آشنایی می یافت، این حساسیت و هیجان روبه افزایش می نهاد و برعقل و منطق وی چیره می شد. شاعر جوان دیگر از مرگ و زندان پروایی نداشت و هیچ سیاست مداری از نیش قلم او در امان نبود. در ایران بعضی از مورخین ادبیات او را یكی از پیشوایان شایسته و مسلم " سبك نو " می دانند. 
اشعار خوب عشقی منحصر است به چند قطعه مانند نوروزی نامه، رستاخیز، كفن سیاه، احتیاج و بالاخره ایده آل یا سه تابلوی مریم كه قطعه اخیر بهترین و بر گزیده ترین آن هاست.

قسمتی ازشعر " قطعه ایدآل" را می خوانیم :

تمام مملکت آن روز زیر و رو گردد

که قهر ملت با زور روبرو گردد

به خائنین زمین آسمان عدو گردد

زمان کشتن افواج مرده شو گردد...

 علمدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 18:33  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

بنام ایزد یگانه

                                            سید اشرف الدین معروف به نسیم شمال

سید اشرف الدین حسینی مشهور به نسیم شمال از شعرای آزادیخواه و روزنامه نگار انقلابی دوره ی مشروطیت بود وی در سال ۱۲۸۸ه.ق در قزوین بدنیا آمد.
شادروان سعید نفیسی که از معاشران نزدیک سید اشرف الدین بود در باره ی وی می نویسد:
او از میان مردم بیرون آمد  ، با مردم زیست و در میان مردم فرو رفت.
این مرد نه وزیر شد ، نه وکیل شد، نه رئیس اداره شد، نه پولی بهم زد، نه خانه ساخت، نه ملک خرید.... شاید روز ولادت او را هم کسی جشن نگرفت و من خود شاهد بودم که در مرگ او ختم هم نگذاشتند.
ساده تر و بی ادعاتر و کم آزارتر و صاحبدل تر و پاکدامن تر از او من کسی را ندیده ام مردی بود به تمام معنی مرد آنچه کرد و آنچه گفت برای همین مردم خرده پای بی کس بود هر روز و هر شب شعر میگفت و اشعار هر هفته را چاپ می کرد و به دست مردم می داد نزدیک بیست سال هر هفته روزنامه ی نسیم شمال او در مطبعه کلیمیان که یکی از کوچکترین چاپخانه ها ی آن روز تهران بود در چهار صفحه ی کوچک به قطع کاغذهای یک ورقی امروز چاپ و به دست مردم داده شد هفته ای نشد که این روزنامه ولوله ای در تهران راه نیندازد دولت ها مکرر از دست او بستوه آمدند اما با این سید جلنبر آسمان جل وارسته ی بی اعتنا به همه کس و همه چیز چه بکنند؟

به چه دردشان می خورد او را حبس کنند؟ مگر در زندان آرام می نشست؟! حافظه ی عجیبی داشت که هرچه می سرود  بدون یادداشت از بر می خواند در این صورت محتاج به کاغذ و قلم و مرکب و مداد هم نبود و سینه ی او خود لوح محفوظ بود....

این مرد بزرگ را در اواخر عمر به واسطه ی ابتلاء به بیماری جنون و به احتمالی به بهانه ی اینکه مجنون است به تیمارستان انتقال دادند و سرانجام در ذیحجه ی سال ۱۳۵۲ در نهایت فقر و تنگدستی درگذشت

روحش شاد و راهش پر رهرو

 چه زیبا سروده آنزمان که نزدیک است به این زمان و این دولت و این روزگار کشور و این مردم و این حاکمان!

این درشکه بشکسته لایق سواری نیست
این سگِ گرِ مفلوک تازی شکاری نیست

این خر سیاه لنگ قابل مکاری نیست
این حریف تریاکی پهلوان کاری نیست

در جبین این کشتی نور رستگاری نیست

مقصد وکیلان را عاقلانه سنجیدم
مشرب وزیران را عالمانه فهمیدم

خاک پای ایران را عارفانه گردیدم
هرچه را نباید دید ما یکان یکان دیدیم

این زمین بی حاصل جای آبیاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست

هست مدت نه سال خلق پارلمان دارند
هم به آسمان عدل بسته ریسمان دارند

اندر این بهارستان کعبه ی امان دارنمد
باز هرچه می بینم خلق الامان دارند

کار ملت مظلوم غیر آه و زاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست

جای بلبل مسکین در چمن کلاغ آمد
جای باده ی شیرین زهر در ایاغ آمد

بهر خوردن انگور خرس تر دماغ امد
باغبان بیا بنگر اجنبی به باغ آمد

چشم و گوش را بگشا روز میگساری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست

می رود ز چشم خلق اشک خون فشان رحمی
رفت از ارومیه بر فلک فغان رحمی

نیست در خوی سلماس طاقت و توان رحمی
رفت مملکت از دست ای برادران رحمی

گوییا در این کشور هیچ مرد کاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست

از خصومت اشخاص وز نفاق دیرینه
می شود به هر هفته پایمال کابینه

می زند از این تغییر خلق بر سر و سینه
الحذر از این بحران الامان از این کینه

چاره بهر این ملت غیر بردباری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست

مطلب وکیلان  را بر جلا نمی شاید
صحبت وزیران را بر ملا نمی شاید 

کس چو ما به درد و غم مبتلا نمی شاید
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید

بهر رفع این بحران سعی در مجاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست

علمدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 0:3  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

بنام ایزد یگانه

                           سالمرگ "گنجشکک اشی مشی"


 9شهریور ماه امسال هفت سال از مرگ فرهاد مهرداد آهنگساز، خواننده و نوازنده ایرانی گذشت. 

هنرمندی که خواننده بود اما از امتيازات خوانندگي استفاده نمي کرد. ترانه هاي سياسي مي خواند اما ميراث خوار سياست نبود، لاف سياسي نمي زد، دکان سياسي باز نمي کرد. از هيچ نمدي، توقع هيچ کلاهي نداشت- که هيچ- حتي به کلاهي که ديگران بر سر خودشان مي گذاشتند، مي خنديد.

اینقدر زود هفت سال از خاموش شدن صدای مخملی فرهاد گذشت. به این بهانه -اگرچه کمی دیر- نگاهی می اندازیم به 59 سال زندگی هنرمند:

 

منبع : سایت نوروز

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 22:33  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

بنام ایزد پاک

 آنکس که بداند و بداند که بداند                        

                   اسب خرد از گنبد گردون بجهاند 

   

                               آنکس که نداند و بداند که نداند  

                                        لنگان خرک خویش به منزل برساند 

  

                                                   آنکس که بداند و نداند که بداند  

                                                            بیدار کنیدش که بسی  خفته نماند 

  

                                                                          آنکس که نداند و نداند که نداند 

                                                                                    در جهل مرکب ابدالدهر بماند 

بار الهی می دانم و میدانی که از هابیل اینچنین بودست مرا و ترا بر جای خویش خللی نتوان وارد نمود لیک آنچه به تعبیر قابیل درست وانمود میگردد حسادتی است به نزدیکی من و تو و آنچه موجب نگرانی من است بی خردی اوست .

پس خداوندا راه راست را بنما و از بی خردانم دور گردان که از دیو و دد ملولم

آنچه این حقیر را در نگاشتن این چند سطر از ابن یمین یاری نمود اوضاع حال و حاضر ایران است که در بند بی خردی گرفتار است و در این منجلاب به دست و پا زدن مشغول

عده ای که از قابیل ارث می برند به حکمفرمایی مشغولند و برای سیراب نمودن مار های بر دوش ضحاک به تخلیه نمودن مغز جوانان روی آورده اند و بهترینها ی این مرز و بوم را در مسلخ عشق بر خاک می افکنند تا ثانیه ایی بر دوام قدرتشان بیافزایند و حکومت ترس را بقا بخشند.

آما آنچه برای سوال باقی می ماند این است که سهم الارث قابیل از این بی خردی تا  چه اندازه به برخی از آدمها  رسیده که اینچنین دست به سنگ می شوند و خون برادر هم خون خویش را بر خاک می ریزند. 

و وراث هابیل از چه با تکیه به دانش و خرد در برابر بیخردان کم می آورند ؟

آیا زیادی زاد و ولد قابیلیان پر منفعت تر بوده برایشان؟ یا هابیلیان کم جمعیت ترند؟

در جوامعی که بیخردان از اندیشمندان فزونی گرفته سرنوشت چگونه رقم خواهد خورد؟

 

علمدار بمانید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 22:50  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  | 

گاندی

این عکس مشهور ترین عکس از گاندی است که دنیا را تکان داد

گاندی پدر هند نوین بود

مهاتما گاندی رهبر انقلاب استقلال هند و نجات این کشور از استعمار طولانی انگلستان بود. گاندی مبتکر مبارزه منفی برای رسیدن به هدف سیاسی است.گاندی که هندیان او را مهاتما ( آموزگار بزرگ) می نامند هنگام فوت 78 ساله بود. گاندی تازه روزه پنج روزه اش را پایان داده بود که به خاطر شنیده شدن پیامش مبنی بر تحمل پیروان ادیان دیگر و دوستی انسانها ــ صرفنطر از دین و نژاد - به آن دست زده بود.     گاندی بزرگترین منادی صلح در قرن 20 بود.

گاندی رهبری فروتن بود که ساده زندگی می کرد تا سرمشق قرار گیرد
گاندی دو نوه اش را در برگرفته است
گاندی رهبری فروتن بود که ساده زندگی می کرد تا سرمشق قرار گیرد

گاندی هیچگاه به هندوستان دروغ نگفت .گاندی به دنیا هم دروغ نگفت.

گاندی رهبری بود که با همه به مهربانی رفتار میکرد و همین امر باعث گردید تا هندوستان زنده بماند و آزاد باشد و دموکراسی ترین کشور دنیا باشد که فقیر و غنی و بودایی و مسلمان و هندو و مسیحی و دیگر ادیان الهی و غیر الهی با هم در این کشور بزرگ زندگی کنند.

براستی که گاندی رهبری عادل و علمداری مهربان بود.

علمدار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 10:35  توسط بیرام سالار علی مهدی علمدار کازرونی  |